تبليغاتX
غوغا
غوغا روايتيست در قاب آينه.هنوز هم هوا سرد است.هنوز هم زمستان است.
fall

آبان ماه است٬ غریبانه چون برگ می شکنیم.

در کنار این ناله ها٬ای هم نفسانم بسوزید.

تا این ضربه های وسوسه

بر پیکره بی جان و بی شهوتم.

یاد آور حرارت عشقی باشد.

 

                                        که با یک هم خوابگی پاییزی ابدی شد!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:56  توسط پويان  | 

 

آشفته است٬ آلوده است٬قلبم.

بی تو٬تاریکی و شب.                هراس و وحشت و تب.

درد است٬درد !

هم نوا با مرثیه تبعید.            بدون گریز٬در بند.

اسیرم.!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:26  توسط پويان  | 

dar entezar e

با تو هستم!!..... نگو اميد نیست !

با هم بيدار ميشويم..فرو مي افتيم..ويران ميشويم.

نقاب صورتت را محكم كن.

آشفته تر، حيران تر به استقبالش برو

با ناخن شكسته ات،ريسمان حادثه را چنگ بزن.....تا اتفاق افتد

 اگر پرسيدند: پشت اين چشمان بي روح چيست؟

بگو مردمكش را بشكافند.

آنجا موش كوري است كه كرمهاي مغزم را مي جود.

 و شب ها با كفتارها شراب مي نوشد.

و همچون من، همچون تو، در انتظار .........

تا آخر اين ديوار سيماني، در و پنجره اي باز نيست.

 قلاب ميگيرم،‌ بالا برو، فرياد بزن

 آيا از ميان شما كسي احساس مرا مي فهمد؟؟

آنگاه دستها را ببين كه به سمتت مي آيند..

(برای محمد عزیزم.که این عکس از اوست.به امید پایان انتظار)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 1:30  توسط پويان  | 

آسمان را می دید.

و دستانش رو به خورشید......

خانه اش آتش گرفت.

خمار از بوی دود...

وقتی خاکستر شد..  همین حس ماند و بس:

صادقانه همچون ترس.

پر هوس همچون شب.

و مرموز چون دریا.

   ای تسخیر ناپذیر امانم بده...!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:22  توسط پويان  | 

آن كه رفت:

افسانه شد ، پژواك شد ، محال شد.

آن كه ماند:

مرداب شد ، بخار شد ، تمام شد !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:35  توسط پويان  | 

خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد
"شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد"

مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها
گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است
بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد

غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست
"مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد"

 

حمزه ياسمي

بر گرفته شده از سایت :http://bidel.ir/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:5  توسط پويان  | 

یک ملحفه خونی    .    بک فنجان    .      تمام سهم من از زندان

پاشیده بر دیوار    .     رنگ زرد ادرار     

نور تار این پیمان    .     در روزنه انکار 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:25  توسط پويان  | 

از خواب توبیدار می شوم

مرده بر دار انتظار   ٬    غرق شده در دریای ترس   ٬    گمشده در صحرای تکرار

رو به آسمانم اما

دوباره نور بریز     ٬     دوباره برقص     ٬     دوباره برگرد      

 ستاره من

این همه دوری    ٬     این همه حسرت     ٬     این همه دلیل برای عاشقی

به کدامین دلیل خاموشی؟؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15:43  توسط پويان  | 

بهترینم دیوار است.

در سکوت تلخ این آشیانه که به سادگی با ترانه محزون در حسرت شادی  فرو میرود.

ودر کنار این حس حیوانی٬در وحشت این روزهای ویران.

جایت همیشه خالیست.

به قول مارکس:هر انقلابی یک مشت گل نیز به همراه می آورد.

انقلاب من٬گل آلود است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:26  توسط پويان  | 

gavkhooni

در پیاده روی هر خیابان همیشه رهگذری هست٬ که در حال راه رفتن دارد خواب می بیند.

(به یاد کتاب و فیلم گاوخونی٬با تمام یادهای نوستالژیکش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 18:11  توسط پويان  |